تبليغاتX
بزم خدا

بزم خدا

خدایا بر حیرتم بیفزا

 

به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقیست

+ نوشته شده در  2011/4/24ساعت 6:37 PM  توسط بهاران   | 

سلام

حال همه ما خوب است،

ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور

که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند.

 

با این همه عمری اگر باقی بود

طوری از کنار زندگی می گذرم

که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و نه این دل نا ماندگار بی درمان !

 

تا یادم نرفته است بنویسم

حوالی خواب های ما سال پر بارانی بود

می دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه باز نیامدن است

اما تو لااقل ، حتی هر وحله گاهی ، هر از گاهی

ببین انعکاس تبسم رویا

شبیه شمایل شقایق نیست !

 

راستی خبرت بدهم

خواب دیده ام خانه ای خریده ام

بی پرده ، بی پنجره ، بی در ، بی دیوار ... هی بخند !

بی پرده بگویمت

چیزی نمانده است ، من سی ساله خواهم شد

فردا را به فال نیک خواهم گرفت

دارد همین لحظه یک فوج کبوتر سپید

از فراز کوچه ما می گذرد

باد بوی نام های کسان من می دهد

یادت می آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری !؟

 

نه عزیزم

نامه ام باید کوتاه باشد

ساده باشد

بی حرف از ابهام و آینه ،

از نو برایت می نویسم

حال همه ما خوبست

اما تو باور مکن !

+ نوشته شده در  2011/4/24ساعت 6:6 PM  توسط بهاران  

بوي عيدي، بوي توپ، بوي كاغذ رنگي
بوي تند ماهي دودي وسط سفره نو
بوي ياس جانماز ترمه مادربزرگ

با اينا زمستونو سر ميكنم...
با اينا خستگيمو در ميكنم ...

شادي شكستن قلك پول
وحشت كم شدن سكه عيدي از شمردن زياد
بوي اسكناس تا نخورده لاي كتاب
فكر قاشق زدن يه دختر چادر سياه
شوق يك خيز بلند از روي بته هاي نور
برق كفش جفت شده تو گنجه ها

با اينا زمستونو سر ميكنم...
با اينا خستگيمو در ميكنم ...

عشق يك ستاره ساختن با دولك
ترس ناتموم گذاشتن جريمه هاي عيد مدرسه
بوي گل محمدي كه خشك شده لاي كتاب.
بوي باغچه، بوي حوض، عطر خوب نذري
شب جمعه پي فانوس توي كوچه گم شدن
توي جوي لاجوردي هوس يه آبتني

با اينا زمستونو سر ميكنم...
با اينا خستگيمو در ميكنم ...

+ نوشته شده در  2011/3/14ساعت 3:11 PM  توسط بهاران   | 

خداوندا

چنین مباد که در بهار

طبیعت بی جان

جامه نو پوشیده و ما مدعیان جان

همچنان در رفتار کهنه خویش بمانیم .

+ نوشته شده در  2011/3/14ساعت 2:55 PM  توسط بهاران  

وای گل سرخ و سپیدم کی می‌آیی؟
بنفشه برگ بیدم کی می‌آیی؟
تو گفتی گل درآید من می‌آیم؟
وای گل عالم تموم شد کی می‌آیی؟

جان مریم چشماتو واكن، منو صدا کن
شد هوا سفید، در اومد خورشید
وقت اون رسید كه بریم به صحرا
وای نازنین مریم

جان مریم چشماتو واكن منو صدا كن
بشیم روونه، بریم از خونه
شونه به شونه، به یاد اون روزها
وای نازنین مریم

باز دوباره صبح شد، من هنوز بیدارم
كاش می‌خوابیدم، تورو خواب می‌دیدم
خوشه غم توی دلم زده جوونه دونه به دونه
دل نمی‌دونه چه كنه با این غم
وای نازنین مریم

بیا رسید وقت درو، مال منی از پیشم نرو
بیا سر كارمون بریم، درو كنیم گندمارو
بیا رسید وقت درو، مال منی از پیشم نرو
بیا سر كارمون بریم، بیا بیا نازنین مریم، نازنین مریم

باز دوباره صبح شد من هنوز بیدارم
ای كاش می‌خوابیدم، تورو خواب می‌دیدم
خوشه غم توی دلم زده جوونه دونه به دونه
دل نمی‌دونه چه كنه با این غم
وای نازنین مریم، وای نازنین مریم
وای نازنین مریم

به یاد محمدنوری

+ نوشته شده در  2011/3/14ساعت 2:44 PM  توسط بهاران   | 

و کسانى که آیات خدا و لقاى او را منکر شدند آنانند که از رحمت من نومیدند و ایشان را عذابى پر درد خواهد بود (23)


خدا بر هر کس از بندگانش که بخواهد روزى را گشاده مى‏گرداند و [یا] بر او تنگ مى‏سازد زیرا خدا به هر چیزى داناست(62)

 این زندگى دنیا جز سرگرمى و بازیچه نیست و زندگى حقیقى همانا [در] سراى آخرت است اى کاش مى‏دانستند(64)"

آیاتی از سوره عنکبوت  

منبع

+ نوشته شده در  2011/3/11ساعت 10:1 AM  توسط بهاران  

برادرم وقتی که مرد نامش را بر بلند ترین ترین تپه ی ابادی فریاد زدم اما چه سود که برادرم از گرسنگی مرده بود و مردم روستا در عزایش گوسفند ها کشتند...
+ نوشته شده در  2011/3/11ساعت 9:51 AM  توسط بهاران  

خدای قشنگم.....

من دیدم تو را

که

لبخند می زدی به احساس های من ،

من شنیدم

که

هزار بار می گفتی : دوستت دارم!

من احساس کردم

کاملا احساس کردم

که دست های لرزانم را گرفتی و... تابستان شدم!

من دیدم ، شنیدم و کاملا احساس کردم.....

من....

چند روزی با این واژه های سر به هوا

دست و پنجه نرم کردم

تا نمازم را با این جمله پایان دهم :

دوستت دارم!

+ نوشته شده در  2011/3/11ساعت 9:49 AM  توسط بهاران  

هی فلانی!

 می دانی؟!

می گویند رسم زندگی چنین است :

می آیند ...    می مانند  ...

عادتت می دهند ...   و می روند ...

و تو در خود می مانی

و تو تنها می مانی!

راستی!

نگفتی!

آیا رسم تو نیز چنین است؟!   

مثل همه ی فلانی ها ؟

+ نوشته شده در  2011/3/11ساعت 9:45 AM  توسط بهاران  

صدای قارقار کلاغی از دور به گوش می رسید .
آوای محزونی که بوی طرد شدن می داد .
او نازیبا بود ، پس منفور خوانده شد .
وسهم او از زندگی چه بود ؟!
عجیب است این رسم کهنه عادت ، عادت به نداشتن نگاهی نو و تازه .
و حتی ، عادت به مرگ ماهی قرمزی که بوی نوروز می داد .

+ نوشته شده در  2011/3/11ساعت 9:40 AM  توسط بهاران  

ای همه آرامشم از تو پریشانت نبینم

چون شب خاکستری سر در گریبانت نبینم  

ای تو در چشمان من یک پنجره لبخند شادی

همچو ابر سوگوار اینگونه گریانت نبینم  

ای پراز شوق رهایی رفته تا اوج ستاره

در میان کوچه ها افتان و خیزانت نبینم  

مرغک  عاشق کجا شد شور آواز قشنگت  

در قفس  چون قلب خود هر لحظه نالانت نبینم  

تکیه کن برشانه ام ای شاخه ی نیلوفرینم

تا غم بی تکیه گاهی را به چشمانت نبینم   

قصه دل تنگیت را خوب من بگذارو بگذر 

گریه دریاچه ها  را تا به دامانت نبینم

کاشکی قسمت کنی غم های خود را با دل من 

تا که سیل اشک را زین بیش مهمانت نبینم  

 تکیه کن برشانه ام ای شاخه ی نیلوفرینم 

 تا غم بی تکیه گاهی را به چشمانت نبینم

+ نوشته شده در  2011/3/6ساعت 9:39 AM  توسط بهاران  

ميخواهم بگويم ......

فقر ، همه جا سر ميكشد .......

فقر ، گرسنگي نيست .....

فقر ، عرياني هم نيست ......

فقر ، گاهي زير شمش هاي طلا خود را پنهان ميكند .........

فقر ، چيزي را " نداشتن " است ، ولي ، آن چيز پول نيست .....

طلا و غذا نيست .......

فقر ، ذهن ها را مبتلا ميكند .....

فقر ، بشكه هاي نفت را در عربستان ، تا ته سر ميكشد .....

فقر ، همان گرد و خاكي است كه بر كتابهاي فروش نرفتهء يك كتابفروشي مي نشيند ......

فقر ، تيغه هاي برنده ماشين بازيافت است ،‌ كه روزنامه هاي برگشتي را خرد ميكند ......

 فقر ، كتيبهء سه هزار ساله اي است كه روي آن يادگاري نوشته اند .....

فقر ، پوست موزي است كه از پنجره يك اتومبيل به خيابان انداخته ميشود .....

فقر ، همه جا سر ميكشد ........

فقر ، شب را " بي غذا " سر كردن نيست ..

فقر ، روز را " بي انديشه" سر كردن است ...

+ نوشته شده در  2011/2/16ساعت 11:35 AM  توسط بهاران   | 

معبودم!

بدرگاه تو آمده ام و شکايت کنم از نفسي که بسيار به زشتي فرمان دهد و به سوي گناه سرعت گيرد و به معصيتها حريص است و براي خشم و غضبت نمايش دهنده و متعرض است. و مرا به راه هلاک افکنده و مرا به راه تو خوارترين هلاک شونده قرار داده. اين نفس بسيار بيمار و داراي آرزوي بسيار است. اگر به او شري رسد بي تابي و جزع کند و اگر خيري او را رسد مانع شود. بسيار به لهو و لعب رغبت دارد و پُر است از غفلت و اشتباه. به سرعت مرا به گناه کشاند و براي توبه امروز و فردا مي‌کند.

معبود من!

به تو شکايت مي کنم از دشمني که مرا گمراه مي کند و شيطاني که مرا اغوا کرده و به راه باطل مي کشاند که سينه ام را به وسوسه هاي خود پر کند و احاطه کرده و فراگير شده اوهامش در دلم. که شيطان کمک مي کند به هواپرستيم و زينت مي دهد براي من حب دنيا را و بين من و بين اطاعت و بندگي و نزديکي به تو حايل مي شود. خدايا! به تو شکايت مي کنم از قلب و دل باقساوتي که با وسوسه ها زيرورو شونده است و آنرا زنگار و خوي زشت پوشانده است و از چشمي که از گريه کردن از ترس تو خشک و به آنچه او را خوشحال مي کند نظر کند.

خداي من!

هيچ جنبش و توانايي نيست جز به قدرت تو و از ناراحتيها و گرفتاريهاي دنيا نجاتي نيست جز به عصمت و مانع شدن تو. پس از تو درخواست مي کنم به حکمت و دانش رسايت و به نفوذ داشتن مشيت و خواسته ات که مرا جز در معرض جود و احسانت در نياوري و مرا هدف فتنه ها و آشوبها نگرداني و بر دشمنان مرا ناصر و ياور باشي و بر رسواييها و عيبها پوشاننده و از بلاها نگهدارنده و از معاصي و گناهان منع کننده و باز دارنده. به رافت و مهربانيت اي مهربانترين مهربانان.

+ نوشته شده در  2011/1/21ساعت 12:37 PM  توسط بهاران  

آهسته و آرام می روی
بی آنکه نشانه ای
رد پایی
علامتی
جا بگذاری
قاصدک
اینجا سرزمین بادهاست
بیهوده دلخوش به ماندن نباش 

 

+ نوشته شده در  2011/1/21ساعت 12:24 PM  توسط بهاران  

آخرین برگ سفرنامه ی باران این است
که زمین چرکین است

+ نوشته شده در  2011/1/12ساعت 9:46 PM  توسط بهاران  

اگر همه سکه داشتند, دلها سکه را بیش از خدا نمی پرستیدند
و یکنفر کنار خیابان خواب گندم نمی دید
تا دیگری از سر جوانمردی بی ارزشترین سکه اش را نثار او کند ...

دکتر علی شریعتی  

+ نوشته شده در  2010/12/23ساعت 9:31 PM  توسط بهاران   | 

خدایا
آتش ِ مقدس ِ « شک » را آنچنان در من بیفروز
تا همه ی « یقین » هائی را که در من نقش کرده اند 
بسوزد
و آنگاه ، از پس ِ توده این خاکستر 
لبخند ِ مهراوه بر لبهای صبح ِ یقینی
شسته از هر غبار
طلوع کند .
+ نوشته شده در  2010/12/23ساعت 9:3 PM  توسط بهاران  

شايد مرا ديگر نشناسي، شايد مرا به‌ ياد نياوري. اما من‌ تو را خوب‌ مي‌شناسم.

ما همسايه‌ شما بوديم‌ و شما همسايه‌ ما و همه‌مان‌ همسايه‌ خدا.

يادم‌ مي‌آيد گاهي‌ وقت‌ها مي‌رفتي‌ و زير بال‌ فرشته‌ها قايم‌ مي‌شدي.

و من‌ همه‌ آسمان‌ را دنبالت‌ مي‌گشتم؛ تو مي‌خنديدي‌ و من‌ پشت‌ خنده‌ها پيدايت‌ مي‌كردم.

خوب‌ يادم‌ هست‌ كه‌ آن‌ روزها عاشق‌ آفتاب‌ بودي. توي‌ دستت‌ هميشه‌ قاچي‌ از خورشيد بود.

 نور از لاي‌ انگشت‌هاي‌ نازكت‌ مي‌چكيد.

راه‌ كه‌ مي‌رفتي‌ رد‌ي‌ از روشني‌ روي‌ كهكشان‌ مي‌ماند.يادت‌ مي‌آيد؟

گاهي‌ شيطنت‌ مي‌كرديم‌ و مي‌رفتيم‌ سراغ‌ شيطان. تو گلي‌ بهشتي‌ به‌ سمتش‌ پرت‌ مي‌كردي‌

و او كفرش‌ درمي‌آمد.

اما زورش‌ به‌ ما نمي‌رسيد.

فقط‌ مي‌گفت: همين‌ كه‌ پايتان‌ به‌ زمين‌ برسد، مي‌دانم‌ چطور از راه‌ به‌ درتان‌ كنم.

تو شلوغ‌ بودي، آرام‌ و قرار نداشتي. آسمان‌ را روي‌ سرت‌ مي‌گذاشتي‌

و شب‌ تا صبح‌ از اين‌ ستاره‌ به‌ آن‌ ستاره‌ مي‌پريدي‌ و صبح‌ كه‌ مي‌شد در آغوش‌ نور به‌ خواب‌ مي‌رفتي.

اما هميشه‌ خواب‌ زمين‌ را مي‌ديدي. آرزويي‌ روياهاي‌ تو را قلقك‌ مي‌داد.

دلت‌ مي‌خواست‌ به‌ دنيا بيايي. و هميشه‌ اين‌ را به‌ خدا مي‌گفتي.

و آن‌ قدر گفتي‌ و گفتي‌ تا خدا به‌ دنيايت‌ آورد.

من‌ هم‌ همين‌ كار را كردم، بچه‌هاي‌ ديگر هم، ما به‌ دنيا آمديم‌ و همه‌ چيز تمام‌ شد.

تو اسم‌ مرا از ياد بردي‌ و من‌ اسم‌ تو را، ما ديگر نه‌ همسايه‌ هم‌ بوديم‌ و نه‌ همسايه‌ خدا.

 ما گم‌ شديم‌ و خدا را گم‌ كرديم...

دوست‌ من، همبازي‌ بهشتي‌ام!

نمي‌داني‌ چقدر دلم‌ برايت‌ تنگ‌ شده.

هنوز آخرين‌ جمله‌ خدا توي‌ گوشم‌ زنگ‌ مي‌زند:

«از قلب‌ كوچك‌ تو تا من‌ يك‌ راه‌ مستقيم‌ است، اگر گم‌ شدي‌ از اين‌ راه‌ بيا».

بلند شو. از دلت‌ شروع‌ كن. شايد دوباره‌ همديگر را پيدا كنيم.

+ نوشته شده در  2010/12/23ساعت 8:57 PM  توسط بهاران  

حسین

           بیشتر از آنکه تشنه ی آب باشد

                                                      تشنه ی لبیک بود .

+ نوشته شده در  2010/12/13ساعت 9:49 PM  توسط بهاران  

وصيت نامه امام حسين (ع)

 « بسم الله الرحمن الرحيم ...؛ اين وصيت حسين‌بي‌علي است به برادرش محمد حنفيه. حسين گواهي مي‌دهد به توحيد و يگانگي خداوند و اين که براي خدا شريکي نيست و محمد (ص) بنده و فرستاده اوست و آئين حق ( اسلام ) را از سوي خدا ( براي جهانيان ) آورده است و شهادت مي‌دهد که بهشت و دوزخ حق است و روز جزا بدون شک به وقوع خواهد پيوست و خداوند همه انسان‌ها را در چنين روزي زنده خواهد نمود. »

امام در وصيت نامه‌اش پس از بيان عقيده خويش درباره توحيد و نبوت و معاد، هدف خود را از اين سفر اين چنين بيان نمود:

« من نه از روي خودخواهي و يا براي خوشگذراني و نه براي فساد و ستمگري از شهر خود بيرون آمدم؛ بلکه هدف من از اين سفر، امر به معروف و نهي از منکر و خواسته‌ام از اين حرکت، اصلاح مفاسد امت و احياي سنت و قانون جدّم، رسول خدا (ص) و راه و رسم پدرم، علي‌بن‌ابيطالب (ع) است. پس هر کس اين حقيقت را از من بپذيرد ( و از من پيروي کند ) راه خدا را پذيرفته است و هر کس رد کند ( و از من پيروي نکند ) من با صبر و استقامت ( راه خود را ) را در پيش خواهم گرفت تا خداوند در ميان من و بني‌اميه حکم کند که او بهترين حاکم است.

و برادر ! اين است وصيت من به تو و توفيق از طرف خداست. بر او توکل مي‌کنم و برگشتم به سوي اوست. »

 

منبع: بحارالانوار، 44/329

+ نوشته شده در  2010/12/5ساعت 10:12 PM  توسط بهاران   | 

ساقه ی خشکیده ، منم ، جوونه ی سرسبز ، تویی
فرسوده و داغون ، منم ، زیبایی بی مرز ، تویی
غمگین و بی حاصله ، منم ، شادی ی بی حد ، تویی
از یادها رفته ، منم ، در یادم تا ابد ، تویی

 

+ نوشته شده در  2010/11/29ساعت 4:7 PM  توسط بهاران  

هان! ای مردمان! علی را برتر بدانید، که او برترین انسان از زن و مرد بعد از من است.... هرکه با او بستیزد و بر ولایتش گردن ننهد نفرین و خشم من بر او باد.

(خطبه ی غدیریه)

+ نوشته شده در  2010/11/24ساعت 11:26 PM  توسط بهاران  

درد من تنهایی نیست، بلکه مرگ ملتی است که گدایی را قناعت ،بی عرضگی را صبر و با تبسمی بر لب این حماقت را حکمت خدا می نامند .

+ نوشته شده در  2010/11/21ساعت 9:52 PM  توسط بهاران  

* بزرگمهر *: آن كه به خداوند پاك و مهربان بيش از ديگران اميد و بيم بسته است، بيش از همه شايسته ستايش است.
+ نوشته شده در  2010/11/19ساعت 12:10 PM  توسط بهاران  

آی آدم ها

               دردم می دهید

اما

               نزدیکتان می دانم

                                           عزیزتان می دارم

آیا ندیده اید

                 لیسه ی سگی را

                                           بر دست سنگ انداز

+ نوشته شده در  2010/11/5ساعت 4:26 PM  توسط بهاران